ننگ است برو قافيه ي تنگ فراموشم گير
اي يار ببخش تنگ گرفتارم كرد
تنبيه كن ام تو يار بيا گوشم گير
آزاده من که چهار روزه رو گوشیم یه میسی هم نیفتاده!!
ندیده ام ، ندیده ام ،مگر به زور میشود نمیشود به زور کرد قلم اجیر خاطره
رجوع به بایگانی است تمام چاره جویی ام چه میشود به ما دهی مجال سیر خاطره
پیش از تو همه چیز معمـــــــــا دو تا بود تو آمدی و مــزه ی هر کار یکی شد
شیرینی دیدار فراوان شــــــــــــود اندک یک بار دو بار مــزه ی هر بار یکی شد
اصرار عطش آورد اما ز دهــــــــــــــانش سیری غذا خــــوردن اصرار یکی شد
دیگر نکُشد، میل ، مرا خـــــــــواب شبانه چون لذت خوابیـــدن و دیدار یکی شد
دیگر نزند هیچ کســــــم حقه ی اید دست مکیدن یک چوبه و سیــــگار یکی شد
یک کم خورم حسرت که گذشتم ز خیالش هر چیز به جز گفتن آمــــار یکی شد
اما تو یکی هستی و پیدا نکنی جفت
هر چند در این دایره بسیار یکی شد
اگر میخواهید وبلاگ پر بازدیدی داشته باشید لازم نیست که مطالب خوبی بنویسید یعنی فرقی نمیکند چه بنویسید فقط باید به هر وبلاگی که میرسید نظری محبت آمیز در آن بنویسید به گونه ای که فرد را به وبلاگ شما آورده تا متقابلا نظر بدهد
متاسفانه بنده اگر وبلاگ پر بازدیدی ببینم فورا به بیکاری بیش از حد نویسنده ی آن پی میبرم
پس نظر در مقابل نظر
آویزان از سقف
ول میشوی
فوری جمع میشوی
و زبانت را بیرون می آوری
دوباره ول میشوی
جمع میشوی
و زبانت را بیرون می آوری
و من
به سردی یک عادت هفتاد ساله ام
خشکیده روی صندلی
بی توجه
این بار ول میشوی
مکث میکنی
زبانت را بیرون می آوری
جمع میشوی
و دوباره ...
ومن همان سردی عادت هفتاد ساله ام
بی توجه
خشکیده روی صندلی
این بار همانگونه ول شده
زبانت را بیرون می آوری
میخندی
ومن
همان سردی عادت هفتاد ساله ام
خشکیده روی صندلی
بی توجه
و تو
مایوسانه نگاه میکنی
باور میکنی
دغ میکنی
و ما به سردی عادتی هفتاد ساله ایم
بی توجه
خشکیده به روی صندلی
من
آویزان از سقف
تو
یک روز به من گفت که این سوژه جدیداست خندیدم و گفتم به تمسخر که بعید است
اخمو شد از این خنده ی بی معنی و فرمود نه هر که شودکشته ی تیر تو شهید است
از بی هوسی معتمد شهر شدم من فریاد از این لب هوس هر چه عمید است
نه مدرسه داری که به دنبال تو افتم جز خواب سراپرده ی کوی تو که دیدست
تر سم که اگر خواب و خیالم ز تو خالی نفرین به هر آن مایه ی فکری که پلیدست
صد شعر نوشتم پیش و هیچ نخواندی تحقیرکنان گفت که این شعر سپید است
گرنام من خسته معما تو که باشی
هر روز که حل تو شوم هفته ی عیدست
گفتم غزلی گویم و شاید بپسندی خندید و بفرمود بگو لیک بعیدست
منم چیزی نمیگویم
نمی گویم که با هم جمله هایی را
شبیه شادی شوق شکوفه بر درخت عشق
بدون هیچ تردیدی بیان کردیم
نمیگویم نه هرگز گر نمی خواهی
نمیگویم که از عمق وجودت ناز میکردی
نگاهم را
نمی خواهی
به یادت آورم آن روز گرم گرم خوبی را
که در خشکی، نشسته غرق هم بودیم
و اما راست میگویی
گذشته آن زمان ها تند
زمان کودکی رفته
و ما دیگر نمی فهمیم
جهان بی غمی چون است
معما
و به همین شیوه همه ی افراد،شاعر نوپا را، بهانه ای گیر آورده ،که نوگرایی خودشان را اثبات کنند
همچنین مشاهده می شود که در این انجمن ها برخی شاعران بزرگ را شاعر به حساب نیاورده و برخی خورده شاعر کج گفتار(البته به نظر من) را به آسمان شعر میرسانند و مثلا وقتی می گویی استاد شهریار فلان تعبیر زیبا را دارد جواب دارند که : اه شهریار را ول کن آن مقلد صفر از خود هیچ ندار
و اگر به آنان دقیق شوی می فهمی که اصلا تا حالا شهریار نخوانده اند و این حرف ها را از استادان مجلس نشین خود که آن ها هم به یقین خود نخوانده اند ، فرا گرفته اند و مثلا هنگامی که میخواهند ادعای فضل کنند با هزار ادا و ادفار گویند که استاد آتشی(باور بفرمایید هر چه کردم نتوانستم ذره ارتباطی با اشعار این شاعر بزرگ برقرار کنم و حتما ایراد از بنده و دوستانم بوده است) فلان را فرموده است و نمیدام شاملو (از حق که نگذریم چندین شعر زیبا دارند ولی خدا خیرشان دهد که گاهی اصلا معلوم نیست که چه می گویند)که خدایگار شعر است و فلان و فلان
و وقتی میگویم که این آقایانی که میفرمایید کدام شعرشان در میان مردم مشهور و محفوظ است
دستی زیر چانه می گذارند با غرور می فرمایند :این شاعران بزرگ متل که نگفته اند وشعرهاشان را فقط
طبقه خواص میفهمند و مردم عادی همان به که اتل متلشان را بخوانند .
به هر حال به این شیوه هم خودشان را به خواص میرسانند و هم شاعرانشان را بالای طاقچه میگذارند
آخر یکی نیست به این ها بگوید که فلانی شعر عوام و خواص ندارد گور بابای شعری که فقط یک عده بفهمندش و با معذرت من این عده را دیوانگان مینامم که در نفهمی خود هزار فهم بدتر از نفهمی می سازند
شعری که همه از آن لذت نبرند شعر نیست ( تو را به خدا مخاطب را برایم دسته بندی نکنید) شعری که در میان کوچه ها نگردد یا در میان دهن ها نچرخد که شعر نیست ولو این دهن ها دو تا باشند البته نه از خواص
در مورد شاعران نو پا هم باید گفت که چه کسی به شما اجازه میدهد که بگویید اینجوری شعر بگو یا انوجوری شعر بگو اگر واژه های شاعری به قول شما قدیمیست حتما دنیایش هم قدیمیست . اصلا شاعر از دنیایش حرف میزند و خوبی دنیای شاعران این است که مال خودشان است اگر قرار است شاعری نوگرا باشد بزارید بفهمد کهنگی یعنی چه (آیا عدول از همه ی هویت ها عصیان به همه قانون ها نوگرایی است)
اصلا شاعران یک روند طبیعی دارند که باید طی شود و متاسفانه ای انجمنی ها آن قدر از این تیپ آدم ها تربیت کرده اند که نگو همه مدعی و نو گرا
باید فریاد بزنم که این انجمن ها شعر را به تصنع و ابتذال کشانده اند
از این به بعد به این انجمن ها کشتارگاه می گویم زیرا که قریحه وحشی شاعر را به طرز فجیعی میکشند و بدتر قاتلی دیگر می آفرینند
دردم نهــــــــان به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند
وقتی که برای بار اول این بیت سعدی را با تفکر در میان آواز استاد شجریان پیدا کردم
نا خود آگاه در مقابل خدایگار تعبیر شعر سر تعظیم فرو آوردم و اشک ریختم
معجزه ایست در ایجاز و رسالتیست در نیم بیت و دنیاییست ریخته در چند واج
فقط میتوانم از عمق جان بگویم :آفرین سعدی آفرین
و سعدی مردی که گاه گاه در شعر هایش معشوق را هم آن چنان فریب میدهد که از این فریب خوردن لذت میبرد (نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم همه برسر زبانند و تو در میان جانی)